امروز دوشنبه ست اما ای کاش نبود . دوست ندارم روزهای بدحالی ،روزهای بی جانی و روزهای نق نق  م بیفتد به دوشنبه ها . انگار هنوز مثل روزهای مدرسه دوشنبه ها برایم تقدس دارند و من با آن ها رودر بایستی ای چیزی.

دلم میخواهد از جایی بپرم پایین یا درست ترش این است که دوست دارم از جایی بالا بروم . میدانی ؟ اما پایش را ندارم یا دارم اما سخت ، لنگ است.

چه کنم خب ؟ من همیشه فکر میکردم بچه تر از این م که بخواهم فکر کنم کار مهم است و حالا که آمده ام میبینم از بس بی تجربه ام به کودکی میمانم و از بس پیرم به کارکشته ای:(خمیازه

و فکر کن که در این میانه من میمیانم با کاری که گرچه در حد تجربه ام است نه به سن ام می آید نه به داشته ها و توانایی های بالقوه ام

این می شود که انقدر انقدر انقدر دلم میگیرد که دلم میخواهد ... دلم میخواهد....