چندک زده، دم نیم تخت داشتیم فرمی پر میکردیم . من برای خودم را پر کردم ، با دقتی حمی وار!، او بعد از من شروع کرد به پر کردن فرم خودش . نگران بودم_ به هر دو معنا_ 
: میخوای بدی من پر کنم؟ اینجوری خیالم راحتتره خراب نمیشه "
میخندد و خودکار را میدهد دست من.
تند و تند مینویسم. به وسط هاش که میرسم پشیمان میشوم. دلم میخواهد خودش با خط خودش پر کند. خودکار را پسش میدهم .
باز نگران م ! فرم مرا بر میدارد:- ئه حمی چرا فارسی ِ اسمتو ننوشتی؟ تاریخ تولدتم که ناقصه ... و برایم درست می کند .
... یادم به عشق می افتد. به کاسه ی بزرگِ دهان گشادی که لبالب ش کرده ایم از شراب سیال و نه می شود همه را خورد که " مستی فزاید و کاسه سرنگون شود؛ نه شود در دست چرخاند که زاهدان عیب کنند"
این است که من دائم نگرانم ، آنقدر که فرصت نمیکنم کمی از آن بچشم آن قدر که گاهی بدیهی ترین موارد را فراموش می کنم ، مثل اسمم به فارسی که یادم میرود ...