دیشب یک دخترانه پارتی مِلو داشتیم . از اداره رفتیم چهارراه ولیعصر. منتظر "باربی" شدیم . باربی اول گم شد ، پیدا که شد آمد سر قرار . "هم نام "ماشین داشت . با ماشین رفتیم تا راه پیچاپیچ شومی جان.  وسط راه نگه داشتیم فویل و نان و کالباس و نمک و سس قرمز تند خریدیم. وقت سوار شدن، من سوار شدم اما از هم نام فقط دستش و کیسه خرید ها سوار شدند، بقیه اش افتاد توی جوب :))) با باربی کشیدیمش بالا . توی خیابان پارک کردیم دم در از توی کیف من همه چیز درآمد الا کلید، مقتعه، ظرف غذا، جامدادی، پاستیل برای نخودی ، آچار و عاقبت کلید.

 

شومی جان خاموش شده بود. سیب زمینی ها را شستیم. توی یک لایه کالباس پیچیدیم. فویل پیچ کردیم. شومینه را به هزار بلا روشن کردیم و سیب زمینی ها را پرت کردیم تویش. آن وقت سیبیلو آمد. 

سیبیلو و هم نام رفتند دو طرف در . هر کدام یک آچار برای یک پیچ. من ایستاده بودم بین شان مثلا در را نگه داشته بودم و واقعا هیچکاری نمیکردم فقط از همکاری شان محظوظ می شدم، حتی از کل کل شان . وقت افتادن پیچ ها از دو طرف آن قدر شاد شدم که انگار تمام در ناگهان از چوب تبدیل شد به کاکائوی تلخ 90 درصد لینت.

تا سیبیلو برود قفل جدید بخرد و بیاید، ما سه نفر نشستیم روی زمین دم شومی جان تخمه خوردیم و قصه خواندیم و خندیدیم . 

سیب زمینی توی آتش مغز پخت شد. کالباس ها زیادی برشته شد. شاید بار آخری باشد که این طور صحرایی روی زمین غذا میخوریم" من و سیبیلو جان و هم نام و باربی "