رفته ایم بازار بزرگ، من خسته شده ام و نشسته ام روی نیمکت هایی که وسط گذر گذاشته اند برای زنان و دختران ِ فلافل به دستِ خرید به کول . کتابم را از کیفم در می آورم و تا بقیه ازخرید دل بکنند همانجا روی نیمکت ، بدون فلافل و ساک خرید، شروع می کنم به خواندن. دو دقیقه بعد بوی سیگار می آید سرم را بلند نمی کنم. تا جایی که یادم است در دو طرفم زن و دختر نشسته اند ، خب شاید برای مرد دستفروش است اما نه ! مرد ، دو دستش را گرفته به لبه های کیسه های سیاه ِ جنس هایش . هنوز منبع دود را کشف نکرده ام که از سمت راست، دستی روی شانه ام میخورد ،آنقدر محکم که میروم در بغل دختر نازک اندام سمت چپی ام . سمت راستم پیرزنی ست که انگار از قصه های مجید آمده بیرون . ته سیگار نازک سفیدش را زیر پا له می کند و میگوید" این شوماره رو بیگیر برا من بینم " شماره را میگیرم آنقدر زنگ میزند که قطع می شود , " بر نمیداره خانوم ." - "بیا از تو این شماره ادیبه رو پیدا کن " و گوشی را به دستم میدهد . دفتر تلفن را باز میکنم امیر حمال ... علی دیوث... مهران چپول و چندتایی اسم عادی مثل فاطمه و مریم و ربابه و ربابه خانه و ... - شماره ادیبه بالاست کجا رفتی؟ برمیگردم بالای دفترچه تلفن به ادیبه زنگ میزنم گوشی را میدهم دستش و بلند می شوم - الو ادیبه ... و دستم را جوری می کشد که از سرشانه حدا می شود - بیشین تو دوباره می نشینم : -" میخواید شماره خونه رو بگیرم پیام بذارید ؟" موافق است گوشی را میگیرد : "امیر... بی پدر مادر ... سقط شی الهی ... تیکه تیکه شی واسه چی خوابیدی ؟ خواب ِ مرگ رفتی؟ بمیری راحت شم چرا نمیای دنبال ما ... ذلیل بمیری . نداشته باشم ت راحت شم ." و رو به من میکند:" مرسی دخترم قربونت برم پاشو برو دیرت شد پاشو منم برم آژانس بگیرم برم خونه برو ننه "