انگار دارد یک اتفاق هایی می افتد. فرفری الکی خوشحال است به دست هایش را به هم میزند  و میخندد من اما توی فکرم یک عالم خرده ریز هست که نه میتوانم بیندازمشان دور نه جایی برای نگه داشتنشان دارم دلم انباری میخواهد ، یک انباری بزرگ شاید حتی خودم را هم مدتی گذاشتم توی انباری ... شاید فرفری خوش خوشانش بشود